شکست مقدمه ی پیروزیست. انسان تا شکست نخورد به اشتباهات خود پی نمی برد. سرافکندگی، شرم حتی یأس حاصل از شکست می تواند یک شوک باشد برای حرکت دوباره. برای دوباره برخاستن. برای جبران گذشته و درنتیجه برای کامل تر و بی عیب تر شدن. شاید همه ی ما این را تجربه کرده باشیم که اصلا شکست ما را برای دوباره جنگیدن تهییج کرده باشد و با اراده ی قوی تر به میدان نبرد بازگشته باشیم. یا جایی که از پیشروی باز مانده باشیم و از ادامه ی راه نا امید، اما پس از مدتی افسوس خورده ایم که چرا چنین تصمیمی گرفته ایم در حالی که چند گام با موفقیت فاصله داشتیم. این یک حقیقت است که کسی شکست های دیگری را در مسیر موفقیت نمی بیند. اصلا انسان های شکست خورده دیده نمی شوند. بنابراین ما کمتر به این نکته ی بسیار مهم توجه می کنیم که شکست های پی در پی و باز ایستادن و ادامه دادن موفقیت های بزرگ تاریخی را رقم زده است.
اما یک مسئله ی بسیار خطرناک این میان وجود دارد. مسئله ای که به نظرم تقریبا اکثر انسان ها گرفتار آن هستند. مسئله ای که کمتر به آن توجه می شود که شاید مهم ترین عامل آن احاطه شدن توسط هان انسان های به شدت گرفتار است. نمی دانم می توان اسم آن را بیماری گذاشت یا نه. اسم آن را معضل گذاشت یا نه. اما شکست که می تواند عامل موفقیت باشد، روی دیگری دارد که می تواند بزرگترین مانع موفقیت باشد. شکست می تواند انسان را بی عار کند. شکست می تواند انسان را بی رگ کند. شکست می تواند انسان را بی تفاوت و بی روح کند؛ با همه ی آن سرافکندگی ها و شرم ها و یأس ها. شکست به عادت زندگی ما تبدیل می شود. کم کم به این باور می رسیم که همیشه یک شکست خورده ایم. حتی جایی که پیشرفت قابل قبولی داشته باشیم، خود را بازنده می بینیم. ما محکومیم به شکست. و این هدیه ایست که انسان های شکست خورده به ما می دهند.
شکست یک چاقوی دو لبه است که باید درست آن را شناخت. اما افسوس...
قبل از این که بخواهیم آن را بشناسیم انسان های محکوم به شکست آن را به ما آموخته اند و زمانی خودمان متوجه حقیقتش می شویم که شاید فرصت زیادی برای جبرانش نداشته باشیم. به قول محمد حجازی "افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند."
خوش به حال آن کس کهدر جوانی معلمی دارد که به او می اموزد شکست خوردن بهتر از تلاش نکردن است.