شکست

شکست مقدمه ی پیروزیست. انسان تا شکست نخورد به اشتباهات خود پی نمی برد. سرافکندگی، شرم حتی یأس حاصل از شکست می تواند یک شوک باشد برای حرکت دوباره. برای دوباره برخاستن. برای جبران گذشته و درنتیجه برای کامل تر و بی عیب تر شدن. شاید همه ی ما این را تجربه کرده باشیم که اصلا شکست ما را برای دوباره جنگیدن تهییج کرده باشد و با اراده ی قوی تر به میدان نبرد بازگشته باشیم. یا جایی که از پیشروی باز مانده باشیم و از ادامه ی راه نا امید، اما پس از مدتی افسوس خورده ایم که چرا چنین تصمیمی گرفته ایم در حالی که چند گام با موفقیت فاصله داشتیم. این یک حقیقت است که کسی شکست های دیگری را در مسیر موفقیت نمی بیند. اصلا انسان های شکست خورده دیده نمی شوند. بنابراین ما کمتر به این نکته ی بسیار مهم توجه می کنیم که شکست های پی در پی و باز ایستادن و ادامه دادن موفقیت های بزرگ تاریخی را رقم زده است.

اما یک مسئله ی بسیار خطرناک این میان وجود دارد. مسئله ای که به نظرم تقریبا اکثر انسان ها گرفتار آن هستند. مسئله ای که کمتر به آن توجه می شود که شاید مهم ترین عامل آن احاطه شدن توسط هان انسان های به شدت گرفتار است. نمی دانم می توان اسم آن را بیماری گذاشت یا نه. اسم آن را معضل گذاشت یا نه. اما شکست که می تواند عامل موفقیت باشد، روی دیگری دارد که می تواند بزرگترین مانع موفقیت باشد. شکست می تواند انسان را بی عار کند. شکست می تواند انسان را بی رگ کند. شکست می تواند انسان را بی تفاوت و بی روح کند؛ با همه ی آن سرافکندگی ها و شرم ها و یأس ها. شکست به عادت زندگی ما تبدیل می شود. کم کم به این باور می رسیم که همیشه یک شکست خورده ایم. حتی جایی که پیشرفت قابل قبولی داشته باشیم، خود را بازنده می بینیم. ما محکومیم به شکست. و این هدیه ایست که انسان های شکست خورده به ما می دهند.

شکست یک چاقوی دو لبه است که باید درست آن را شناخت. اما افسوس...

قبل از این که بخواهیم آن را بشناسیم انسان های محکوم به شکست آن را به ما آموخته اند و زمانی خودمان متوجه حقیقتش می شویم که شاید فرصت زیادی برای جبرانش نداشته باشیم. به قول محمد حجازی "افسوس که جوان نمی داند و پیر نمی تواند."

خوش به حال آن کس کهدر جوانی معلمی دارد که به او می اموزد شکست خوردن بهتر از تلاش نکردن است.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

خاطرات شمال 2

شمال برای من فرق می کرد... بهتر بگویم آمل برایم فرق داشت...
آمل برای من یک شهر معمولی، مثل همه ی آن هایی که دیدم نبود. همه ی شهر ها خانه و مغازه و خیابان داشتند، آمل هم داشت. در همه ی شهر ها مردم عصرها به خیابان می آمدند و پرسه می زدند، خب در آمل هم اینگونه بود. همه ی شهرها در ساعاتی از روز ترافیک داشتند، آمل هم ترافیکش کم نبود. اصلاً ظاهرش حداقل برای منی که در تهران بزرگ شده ام، با آن همه زرق و برق و شلوغی و رنگ و لعاب، آنچنان فرقی با دوتا شهر این ور تر یا سه آن ور تر نداشت...
آمل اما چیزی داشت که برای من در هیچ جای دیگر نبود. آمل شهر من بود. شهر خود من.
هر انسانی در شهری متولد می شود. در شهر یا شهرهایی دیگر بزرگ می شود و تجربه کسب می کند. اما گاهی در یک مکان، یا در یک زمان یا در یک شرایط روحی و روانی یا اصلاً ترکیبی از این سه، انسان خودش را پیدا می کند. برای اولین بار خودش می شود. همان خود ایده آلی که سال ها به آن فکر می کرد. همان خودی که همیشه می خواست باشد. و اصلاً وقتی از آن مکان، زمان یا حالت بیرون می آید حس بی ارزش و پوچ بودن می کند. شمال برای من همین بود. آن مسیری بود که به آن احساس تعلق می کردم. آن مسیری بود که در آن احساس گم شدن نداشتم و هر روز با انگیزه و هدف پیش می رفتم(البته شاید روزی کمتر و روزی بیشتر).
وقتی دوباره به تهران برگشتم. به شهر بزرگ تر، به دانشگاه بزرگتر، دانشگاهی که آرزویش را داشتم و در آمل بود که به آن آرزو دست یافتم، راستش دوباره گم شدم. انگار خودم را در شمال جا گذاشته بودم. بی ارزش شدم. پوچ شدم. شدم همان 10، 11 بگیر دبیرستان. شدم همان معتاد کامپیوتر و اینترنت. تهران شلوغ بود، کثیف بود، بی روح بود، همه جایش را دود گرفته بود. از مسیر خارج شدم. هر چه گشتم دیگر زمان و مکان و حالتی نبود که من در آن من باشم.
نمی دانم آینده چه در بردارد و من به کدام مسیر می روم. اما می دانم که چاره ای نیست جز این که دوباره و برای دومین بار خودم بشوم...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

آمریکا را دور بزنیم

فرض کنید که ما میلیارد ها تومان هزینه کنیم برای ساخت یک شبکه ماهواره ای مثلاً انگلیسی زبان.
از مجریان و خبرنگارانی استفاده کنیم که به زبان انگلیسی کاملاً تسلط داشته باشند.
از بهترین ابزار اعم از دوربین و بوم صدابرداری و ... استفاده کنیم و 
افراد متخصص و ماهر در حوزه ی رسانه تربیت کنیم و مستندها و برنامه های حرفه ای و با کیفیت بسازیم.
از ظرفیت سفارتخانه هایمان هم استفاده کنیم و سالی چندین میلیارد تومان هم برای برگزاری همایش و مراسم های گوناگون و پوستر و بروشور و سخنران و ... هزینه کنیم.
در مقابل هیچ کشور مثلاً آزادی هم روی شبکه ی انگلیسی زبان ما نویز نیندازد و سایتش را فیلتر نکند.
با همه ی این ها چند نفر در سطح جهان حاضرند به طور میانگین روزی یک ساعت این شبکه ی ما را نگاه کنند؟
با وجود حرفه ای ترین و ثروتمندترین غول های رسانه ای چند نفر برنامه ای ما را به برنامه های آن ها ترجیح می دهند؟
اصلاً با وجود اینترنت و موبایل چند نفر در سطح جهان تلویزیون می بینند؟
فرضاً چند میلیون نفر این کار را بکنند...
روزی یک ساعت برنامه ی رسانه ی ما روی کسانی که بقیه ی زمانشان در اختیار مبلغان فکری مقابل ماست(از رسانه بگیر برو تا هر اِلِمان دیگری از سبک زندگی) چقدر تأثیر می گذارد؟
اصلاً کسی که تصویر بدی از ایران دارد حرف های یک رسانه ی ایرانی را چقدر باور می کند؟ و چقدر حاضر است بدون پیش قضاوت به آن گوش فرادهد؟

حالا یک فرض دیگر
فرض کنید به جای میلیاردها تومان هزینه، راهی را انتخاب کنیم که علیرغم همه ی تحریم های مالی از آن هزاران و میلیون ها دلار درآمد ارزی کسب کنیم.
به جای این که ما بخواهیم به هر طریق خود را در سبد رسانه ای مخاطب خارجیمان جا کنیم، او را به فضای تبلیغاتی خود وارد کنیم.
فضای تبلیغاتی ای که حاکم بی چون و چرای آن خود ما هستیم.
نه روزی یک ساعت بلکه در اکثر ساعات بیداری و حتی خوابش!
و هر چه می خواهیم راجع به ما بداند به او نشان دهیم.
بعد او را به کشورش بفرستیم. در آن کشور او خودش به زبان مردم خودش، هر آن چه دیده را بگوید. به زبان مردم خودش هر دروغی که راجع به ما گفته اند را آشکار سازد. به زبان مردم خودش، آن ها را دعوت به ورود به فضای تبلیغاتی ما بکند و اقوام و دوستان و آشنایانش به سمت ما راهی شوند.
حالا فرض کنید به جای یک نفر هزاران نفر این کار را انجام دهند. آیا این روش، روش مناسبی هم برای دور زدن تحریم ها و هم برای تبلیغات نیست؟
البته روش اول هم در جای خود لازم است. اما آیا روش دوم که نامش صنعت جهانگردی است نمی تواند ابزار بسیار قوی تر و مؤثرتری در این جنگ تبلیغاتی نابرابر باشد؟
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

خاطرات شمال

شب بود... دقیقاً تاریخش یادم نیست اما شهریور ماه بود...
منتظر نتایج انتخاب رشته ی کنکور بودم و آن شب قرار بود همه چیز مشخص شود. و شد...
دانشگاه شمال... آمل
و البته هفته قبل از آن دانشگاه آزاد پذیرفته بود  من را مهندس کند...
خب بعد از یک سال پشت کنکور ماندن نتیجه ی زیاد جالبی نبود. اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که تصمیم خودم را گرفتم. مطمئن شدم. من به آمل رفتم و همه چیز آغاز شد...
در آخرین روزهای شهریور چهار نفره رفتیم آمل. اصلاً شهر را نمی شناختیم... ثبت نام ... از این اتاق به آن اتاق و از این ساختمان به آن ساختمان ... هوا گرم و مرطوب بود... و دریا ... مگر شمال بدون دریا می شود اصلاً؟ ... آفتاب شدید بود فکر می کنم سال قبلش در راه مشهد دریا آمدیم ... این بار اما فرق می کرد... برایم تضمین شده بود که چهار سال این دریا و این ساحل را می بینم... حس غریبی بود...
در شهر دنبال خانه گشتیم... روز اول چیزی عایدمان نشد... برگشتیم تهران... فردا دوباره رفتیم... کوچه ی ایران (اسم جدیدش آفتاب هفتاد و شش) یک خانه قدیمی پیدا کردیم... طبقه ی بالا صاحبخانه، طبقه همکف من... هوا گرم و مرطوب بود ...
از فردا سراغ وسایل رفتیم... هر کس چیزی داد... یکی اجاق گاز، یکی بخاری، یکی یخچال و یکی فرش و خلاصه جهازمان جور شد! چند روزی مادر پیشم ماند تا خانه را رونق بیاندازیم... و روز اول دانشگاه... دیگر همه چیز داشت شروع می شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

مگر ما شیعه ها کلاً چند نفریم؟

اظهار ارادت سردار قاسم سلیمانی به دکتر حسن روحانی اتفاق جالبی بود. قبل از آن دکتر زیباکلام با انتشار ویدئویی، حمله به رییس جمهور از سوی اصولگرایان و تلاش برای برکناری یا استعفای دکتر روحانی را دارای مجوز از سوی رهبری دانسته بود. ایشان معتقد بود که اصولگرایان بدون اجازه ی مقام معظم رهبری آب نمی خورند پس حتماً چراغ سبز را از او گرفته اند. این که چقدر این حرف می توانست مخالفین حکومت را علیه رهبری متحد کند و اصلاً چقدر جدی گرفته شده بود یا در آینده می شد قابل بحث است، اما زمانی که یکی از سرداران سپاه اینگونه به رییس جمهور اعتدالی اظهار ارادت می کند قطعا دیگر در غلط بودن این ادعا شکی نیست. من نمی دانم چرا سردار اینگونه موضع گرفت که به هر حال به زعم عده ای قابل نقد بود اما به هر حال یکی از نتایج موضع گیری ایشان خنثی کردن توطئه ی قرار دادن رهبری در مقابل جمهوریت حداقل در این برهه شد.
البته این دکتر زیباکلام بلافاصله موضعی دیگر گرفته و گفتند با اظهارات روحانی و حمایت سردار سلیمانی از او علاوه بر 24 میلیون رأی دهنده ی داخلی حامیان خارجی رییس جمهور هم از دست رفتند. ماهی گرفتن از آب گل آلود، آن هم انقدر غیرمنصفانه!

بگذریم...
درد دل من از جای دیگریست.

این روزها در فضای مجازی(و شاید هم حقیقی) عده ای از نیروهای مذهبی و انقلابی به جان هم افتادند سر این که موضع سردار درست بود یا غلط.
از آن به جان هم افتادن ها و حق به جانب حرف زدن ها و منم منم هایی که مع الأسف کم با آن ها آشنا نیستیم. ظاهراً هیچ کدام کوتاه هم نمی آیند. از موضعی دو پهلو هم حتی بهانه ای می جویند برای نزاع و اختلاف و وسط دعوا هم حلوا خیرات نمی کنند که؛ آسمان را به زمین می بافند و زمین را به آسمان و هر چه از طرف مقابل می دانند رو می کنند. با ربط و بی ربط...

این که حق با چه کسی هست یا نیست قطعاً نمی تواند مسئله ی بی اهمیتی باشد. افراط و تفریط نکردن هم همینطور. بصیرت سیاسی هم که جای خود دارد. و اصلاً پویایی و رشد انقلاب و انقلابی گری با همین تضارب آرا باقی می ماند.

اما آیا وسط این دعوا کردن ها و دو شقه کردن نیروهای انقلابی به این فکر می کنیم که این گونه حرف زدن علاوه بر دل گوینده و هم سنگرانش در این جنگ بی مورد، دل مخالفان انقلاب را هم از این نفاق شاد می کند؟ فرضاً نظر شما درست و نظر طرف مقابل غلط. بحث و گفتگو مرام ماست یا دشمنی و نیش و کنایه؟ آیا حواسمان هست کسانی را که شاید در اکثر موارد با ما هم رأی و هم نظرند و در آینده (دور یا نزدیک) ممکن است دوشادوش هم بجنگیم، سر یک اختلاف نظر ساده از خود دلچرکین نکنیم؟ مگر قرار نبود ما همه در یک جبهه و آن هم علیه آمریکا و نوکرانش بجنگیم؟ پس این نزاع داخلی سر چیزهای ساده برای چیست؟ مگر ما همه سرباز ولایت و منتظر ظهور نیستیم؟ بدون همدلی و صعه ی صدر چگونه می توان زیر یک پرچم بود؟ آیا حواسمان نیست که ما اهداف بزرگتری داریم که باید برای آن تلاش کنیم؟ به این فکر کرده اید که ما شیعیان باید مقدمات ظهوری را رقم بزنیم که عدالت را در جهان حاکم کند؟ و این همه اختلاف و انشقاق؟ مگر ما شیعه ها کلاً چند نفریم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

ملائک

اگر (بلاتشبیه) عرش خدا را اداره ای فرض کنیم و (بلاتشبیه مجدد) فرشتگان را کارمندان آن، با توجه به برخی اظهارات این سیستم یکی از ضعیف ترین سیستم های اداری در جهان است. می پرسید چرا؟

کارمندان این اداره کلاً دل و دماغ کار کردن ندارند و به بهانه های مختلف از زیر کار در می روند. مثلاً اگر بنده دعایی کند این احتمال دارد که فرشتگان بنا به تشخیص خود یا حتی (استغفرالله) حس و حال خود آن دعا را به بالا دستی ها نرسانند و در نتیجه کارمندان بالادستی از آن بی خبر بمانند. بنابراین توصیه می شود (به قول خطیبی) «قبل و بعد دعا صلوات بفرستید که ملائک جرأت نکنند دعا را بالا نبرند» (البته منظورم نفی آثار صلوات نیست، اصلاً بر منکرش لعنت. روایات بسیاری هم هست که بر این کار تأکید دارد اما قطعا دلیلش تنبلی و بی خیالی ملائک نیست).

کارمندان این اداره از اول شمشیر خود را به روی ارباب رجوع از رو بسته اند. از همان روز اول با خلقت انسان مشکل داشته اند و ظاهراً هنوز هم دارند منتها از ترس خدا چیزی نمی گویند. گویا ما و خدا یک طرفیم و آنان در طرف دیگر. برای همین منتظر انتقامند و اگر خدا خودش وساطت نکند ظاهراً این ملائک همه ی ما را بیچاره می کنند. البته تکنیک هایی هست که برخی چیز ها را زیرسیبیلی رد کنند.

این کارمندان به شدت می خواهند به خدا ثابت کنند که بالاخره یک چیزی در این جهان خلقت اشتباه است و (نعوذبالله) مچ خدا را بگیرند که ما فرشته ها آن را فهمیدیم. بعد با هیجان بسیار به خدا می گویند که (به قول خطیبی دیگر) مثلاً خدایا دیدی ما میگفتیم خلق نکن و تو کردی؟ یا خدایا دیدی پاسخی برای دعاهای فلان بنده ات نداری؟...
اما چون خدا با هوش تر و آگاه تر است همیشه پاسخی حکیمانه می دهد که جامه را بر تن پا منبری های خطیب مذکور می دراند و البته گویا بعد این همه سال فرشتگان هنوز نمی دانند کسی که با او طرفند خداست!!!!

انگار نه انگار که خدا ایمان‏ به‏ فرشتگان‏ را در ردیف ایمان به خود و روز قیامت و کتاب‌هاى آسمانى و پیامبران قرار داده است. برای بالا بردن جایگاه انسان ملائک را پایین آورده ایم و اصلاٌ توجه نداریم که شاید همین نکته ی به ظاهر ساده ایمان ما به جهان غیب را تضعیف کرده است. در نظر ما حتی ابلیس از ملائکه قدرتمند تر است. نمی دانم شاید هم باشد....

علی ایحال من مخلوقاتی عاقل، هوشمند و آگاه از وظایف، توانایی و حد و حدود خود را بیشتر به تعریف ملائکه نزدیک می بینم تا موجوداتی این چنین...
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم

شهرت

اساساً ما نه مکلفیم به مشهور شدن و نه گمنام ماندن.

این که بگوییم دوست داریم گمنام بمانیم غلط است. شاید نه به این اندازه که به شهرت علاقه داشته باشیم اما به هر حال توجه به فرع است و فراموش کردن اصل.

ما مکلفیم به ادای تکلیف. موظفیم به انجام وظیفه. مشهور و گمنام، ثروتمند و فقیر، آکادمیسین و بازاری یا هر دو قطبی دیگر صرفاً نشان دهنده ی وضعیت قسمتی از مسیر است و چیزیست که خدا در این مسیر برای ما معین می کند. به قول شاعر:


جام می و خون دل، هر یک به کسی دادند                در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود                 کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد


شهرت در بسیاری موارد می تواند رسیدن به هدف را تسهیل کند و در بسیاری دیگر از موارد خیر. مگر نه این که در این روز ها که مشکل آب در خوزستان 60 درجه ای بیداد می کند بسیاری از افراد با استفاده از شهرت و خوشنامی خود پرچمدار کمک به پیشبرد مراحل حل این بحران شدند؟

مگر نه این که گاه فردی به واسطه ی شهرتش می تواند جامعه را نسبت به دردی حساس کند که اگر او نباشد با هزینه ی گزاف می توان تأثیری مشابه گذاشت؟

البته شهرت آفت هایی هم دارد که همزمان درگیر آن ها هم هستیم. سلبریتی سالاری و سلبریتی زدگی از جمله ی آن هاست. منتهایِ مراتب مقصود من از طرح این مسئله اصلاً سلبریتی شدن نبود. مقصود من نکوهش انسان هاییست که دوری گزینیشان از شهرت به حدی مشهود است که اساساً کارهایی را که شاید فقط از دست خود آن ها بر میاید، به بهانه ی گمنام ماندن و تحریک نشدن شهوت قدرت و محبوبیتشان بر زمین می گذارند.

کار فقط در پس کپر های مناطق محروم، کنج حجره های بازار و امثال این ها نیست. اگرچه این ها هم جای خود را دارد. اما نقش چیزیست که خدا آن را پیش پای شما می گذارد و البته خدا بهتر از هر کس دیگر از استعدادها، توانایی ها و علایق ما و نیاز های جامعه آگاه است. نقش، لطفی است که خدا به ما می کند تا در راه او خدمت کنیم و این نقش ها در کنار هم باعث شکل گیری و تعالی جامعه ی الهی می شود. این منت خداست و اگر ما نتوانیم این بار را به دوش بکشیم خدا ابایی ندارد از این که آن را به فرد دیگری بدهد.

خلاصه ی مطلب اینکه هدف انجام وظیفه است و نعمات خداوند وسیله ی رسیدن به هدف. اینطور نشود که ما به سبب نگرانیمان از بابت سرکشی  (که البته خوب است اما حدی دارد) انجام وظیفه را خدایی ناکرده کنار بگذاریم.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نا معلوم نا معلوم