شمال برای من فرق می کرد... بهتر بگویم آمل برایم فرق داشت...
آمل برای من یک شهر معمولی، مثل همه ی آن هایی که دیدم نبود. همه ی شهر ها خانه و مغازه و خیابان داشتند، آمل هم داشت. در همه ی شهر ها مردم عصرها به خیابان می آمدند و پرسه می زدند، خب در آمل هم اینگونه بود. همه ی شهرها در ساعاتی از روز ترافیک داشتند، آمل هم ترافیکش کم نبود. اصلاً ظاهرش حداقل برای منی که در تهران بزرگ شده ام، با آن همه زرق و برق و شلوغی و رنگ و لعاب، آنچنان فرقی با دوتا شهر این ور تر یا سه آن ور تر نداشت...
آمل اما چیزی داشت که برای من در هیچ جای دیگر نبود. آمل شهر من بود. شهر خود من.
هر انسانی در شهری متولد می شود. در شهر یا شهرهایی دیگر بزرگ می شود و تجربه کسب می کند. اما گاهی در یک مکان، یا در یک زمان یا در یک شرایط روحی و روانی یا اصلاً ترکیبی از این سه، انسان خودش را پیدا می کند. برای اولین بار خودش می شود. همان خود ایده آلی که سال ها به آن فکر می کرد. همان خودی که همیشه می خواست باشد. و اصلاً وقتی از آن مکان، زمان یا حالت بیرون می آید حس بی ارزش و پوچ بودن می کند. شمال برای من همین بود. آن مسیری بود که به آن احساس تعلق می کردم. آن مسیری بود که در آن احساس گم شدن نداشتم و هر روز با انگیزه و هدف پیش می رفتم(البته شاید روزی کمتر و روزی بیشتر).
وقتی دوباره به تهران برگشتم. به شهر بزرگ تر، به دانشگاه بزرگتر، دانشگاهی که آرزویش را داشتم و در آمل بود که به آن آرزو دست یافتم، راستش دوباره گم شدم. انگار خودم را در شمال جا گذاشته بودم. بی ارزش شدم. پوچ شدم. شدم همان 10، 11 بگیر دبیرستان. شدم همان معتاد کامپیوتر و اینترنت. تهران شلوغ بود، کثیف بود، بی روح بود، همه جایش را دود گرفته بود. از مسیر خارج شدم. هر چه گشتم دیگر زمان و مکان و حالتی نبود که من در آن من باشم.
نمی دانم آینده چه در بردارد و من به کدام مسیر می روم. اما می دانم که چاره ای نیست جز این که دوباره و برای دومین بار خودم بشوم...