شب بود... دقیقاً تاریخش یادم نیست اما شهریور ماه بود...
منتظر نتایج انتخاب رشته ی کنکور بودم و آن شب قرار بود همه چیز مشخص شود. و شد...
دانشگاه شمال... آمل
و البته هفته قبل از آن دانشگاه آزاد پذیرفته بود  من را مهندس کند...
خب بعد از یک سال پشت کنکور ماندن نتیجه ی زیاد جالبی نبود. اما چند دقیقه بیشتر طول نکشید که تصمیم خودم را گرفتم. مطمئن شدم. من به آمل رفتم و همه چیز آغاز شد...
در آخرین روزهای شهریور چهار نفره رفتیم آمل. اصلاً شهر را نمی شناختیم... ثبت نام ... از این اتاق به آن اتاق و از این ساختمان به آن ساختمان ... هوا گرم و مرطوب بود... و دریا ... مگر شمال بدون دریا می شود اصلاً؟ ... آفتاب شدید بود فکر می کنم سال قبلش در راه مشهد دریا آمدیم ... این بار اما فرق می کرد... برایم تضمین شده بود که چهار سال این دریا و این ساحل را می بینم... حس غریبی بود...
در شهر دنبال خانه گشتیم... روز اول چیزی عایدمان نشد... برگشتیم تهران... فردا دوباره رفتیم... کوچه ی ایران (اسم جدیدش آفتاب هفتاد و شش) یک خانه قدیمی پیدا کردیم... طبقه ی بالا صاحبخانه، طبقه همکف من... هوا گرم و مرطوب بود ...
از فردا سراغ وسایل رفتیم... هر کس چیزی داد... یکی اجاق گاز، یکی بخاری، یکی یخچال و یکی فرش و خلاصه جهازمان جور شد! چند روزی مادر پیشم ماند تا خانه را رونق بیاندازیم... و روز اول دانشگاه... دیگر همه چیز داشت شروع می شد...